من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
با سخنی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت
...
.
فروتنانه می شکنم
در مقابل گرد باد اندوهت
و شوکران حیات را
قطره قطره می نوشم
چه سهمناک، عقوبتی است
تاوان گناهی که نکرده ام
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 0:22 توسط غريبه
|
پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت
پرندهی کوچک
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپريد
و لحظههای آبی را
ديوانهوار تجربه میکرد
پرنده آه فقط يک پرنده بود
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 22:30 توسط غريبه
|
شاید ٬
شاید که ما نیز عروسکهای کوکیِ یک تقدیر بودهایم ...
آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود
آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود
من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد می ماند
و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود
من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم
من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم
و گاهی هم
گريه می کنم ...
در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها
تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود
من در تنهايی خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام می شوم
خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند
هميشه يادم می اندازد :
من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها
و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر
تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت
و کسی
حتی عاشق ترين همدمم هم
مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد
من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم
من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی ؛ می ترسم
در تنهايی ام مدام متولد می شوم
و مدام مرگ را تجربه می کنم
در تنهايی من روزها با بغض های فروبسته نمی گذرد
در تنهايی من شب ها با اشک و آه مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود
در تنهايی من تلفن هيچگاه زنگ نمی زند
در تنهايی من کسی به من نمی گويد : - بهتر است در مورد تو فکر کنم !
من طعم هيچ خيانتی را تجربه نخواهم کرد
و کسی به خاطر من اشک نخواهد ريخت .
من نگاه کردن به گلبرگهای سفید بهار نارنج در يک روز بهاری
و نوشیدن يک ليوان چای و انتقال افکار از سایه روشن ، موجود خیالی ذهن من و نوشتن چند سطر کوتاه را با تنهايی ؛ به تنهايی تجربه نموده ام
من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود
ترجيح می دهم ...
مورچه از ديوار بالا می رود
و من ؛ به تنهايی فکر می کنم
مورچه انگار راهش را گم کرده است
مورچه از ديوار بالا می رود
و من همينطور ؛ در تنهايی خود غوطه می خورم ....
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 1:40 توسط غريبه
|
در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در ميزند
در را گشودم روي او
ديدم غم است
اي دوستانه بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با همه بيگانگي
هر شب به من سر ميزند..!
***
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه ميايي به سراغم ديگر نفسي نيست
****
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:54 توسط غريبه
|
وقتی چشمام پر اشکه وقتی قلبم بی قراره
وقتی پا به پای ابرا چشم من بارون می باره
وقتی مثل یه پرنده میرم و گوشه می گیرم
وقتی با نبودن تو توی هر لحظه میمیرم
با یه حسه عاشقانه انتظار تو رو دارم
من یه ماهی توی دریا تو که
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 11:26 توسط غريبه
|